تبليغاتX
سورتمه ی طلایی


سورتمه ی طلایی

!بارهای اضافی را زمین بگذار و سوار شو

خيلي خوبه قدم زدن توی کوچه ها و خیابونای محله ی دشمنت وقتی خیالت راحته که الان فقط خودتی که حق انتقام داری و اون هیچ غلطی نمی تونه بکنه .

خیلی خوبه . خیلی ...

اینکه نوبت من باشه . اینکه تو شکست خورده باشی . اینکه ندونی من بعد از ۳ سال هنوز قلبم می سوزه وقتی به کار زشت تو فکر می کنم .

نکنه یادت رفته ؟

من قسم خوردم که حالتو می گیرم . ارزو دارم بکشونمت توی یه بیابون و تیکه تیکه ات کنم . ارزو دارم زیر ماشین لهت کنم . ارزو دارم گردنتو با ناخنام پاره پاره کنم . ارزو دارم بزنمت . انقدر بزنمت که از حال بری .

روح لطیفم وقتی اسم تو توی ذهنم می پیچه تبدیل می شه به یه گرگ گرسنه .

میام . روزی که حواست پرت باشه میام . از پشت بهت خنجر می زنم تا جیگرم خنک بشه .

امیدوارم معتاد شده باشی . امیدوارم خدا ازت انتقام منو گرفته باشه و بدبخت شده باشی . دلم می خواد وقتی می بینمت از زور اعتیاد نشناسمت . کاش اگه قرار باشه معتاد بشی دیوونه هم بشی و خودکشی کنی تا کار من راحت بشه .

**********************************

 

 

نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 16:17 توسط روناک| |

دیشب خدا یه کار بی نظیر برام کرد : آسمون با همه ی عظمتش بالای سرم شکافته شد و یه شاخه گل مریم از توش افتاد توی دفتر خاطراتم .

دو شب پیش خدا یه کار بی نظیر تر برام کرد : وقتی کنار آبشار نشسته بودم آبشار شکافته شد و یه آهو از توش بیرون اومد و باهام دوست شد .

سه شب پیش خدا یه کار فوق العاده بی نظیر برام کرد : وقتی توی دریا سوار قایق بودم دیدم که دریا شکافته شد و یه مروارید از توش پرید توی مشتم .

 این از اتفاقات چند وقت اخیر

پا پستی : می دونم آهنگی که گذاشتم یه کم قدیمیه ولی چون خودم خیلی دوسش داشتم و ازش کلی خاطره دارم گذاشتمش ولی بازی آنلاینو برای دوستای سورتمه سوار خودم ردیف کردم

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 20:47 توسط روناک| |

نمی دونم چرا بی مقدمه خودمو با یه سراب دوباره مشغول کردم .تا یاد دارم توی ارتباطم با پسرا نه من خیری به اونا رسوندم و نه اونا به من خیری رسوندند و با همه ی خوشی های زودگذری که بینمون می گذشت در نهایت موقع قهر و قطع رابطه و جدایی این من بودم که شکست خوردم و فهمیدم وقتمو هدر دادم . توی همه ی اون رابطه ها یا من غرور داشتم و یا طرف مقابلم . هر موقع صادقانه به کسی علاقه مند می شدم بعد از مدتی متوجه می شدم که اون داره منو بازی میده و برعکس هر موقع کسی بود که صادقانه به من علاقه مند می شد این من بودم که سر کارش میذاشتم و دچار شکست عشقیش می کردم . می خوام بگم که هیچ وقت عشق دو طرفه رو تجربه نکردم . همیشه یک طرف الاکلنگ خالی بود .

 وقتی پارسالمو با الان مقایسه می کنم گیج می شم . چون الان مثل یه دختر معمولی دلبسته ی یه پسر شدم . دارم با قلبم مبارزه می کنم . من عاشق کسی شدم که همیشه مسخره اش می کردم . لباس پوشیدنشو ٬ حرف زدنشو ٬ خندیدنشو ٬ سر تکون دادنشو ٬ حرکات بچه گانه شو ٬ ... مسخره می کردم . جزء اون دسته پسرایی بود که من اصلا قبولشون نداشتم . پسرایی که توی دنیای پسرونه ی بچگیشون سیر می کنند و به فکر آینده ای هستند که به نظر می رسه پای هیچ زنی بهش باز نمی شه .

کم کم دچار شدم . وقتی که از خدا دل کندم .

دچار یعنی ...

نمی تونم حتی به دوستام بگم که از کی خوشم اومده . چون هیچ کس نیست که توی این عشق دستمو بگیره . چون من اصلا نباید عاشق این پسر می شدم . باطله . می دونم از همین اول این علاقه باطله و حتی می شه گفت حروم !

شدم مثل دخترایی که تازه سر از تخم دراوردند . من برای خودم کسی بودم . برای قلبم حریم قائل بودم . هیچ کس نبود که بتونه منو این همه به خودش مشغول کنه . اونوقت این پسره که من آدم حسابش نمی کردم اینجوری قلبمو به لرزه میندازه . هر نوع فالی که می شد گرفتم و جواب اومد هر چی هست از طرف اونه . کاش دیروز زلزله ی ۸ ریشتری میومد و من و اون کنار هم می مردیم ...

دارم با احساسات کج و معوج و بی حسابی که سراغم اومده مبارزه می کنم .حتی اگه این عشق بی حساب همون عشق دو طرفه ای باشه که من دوست داشتم تجربه کنم .

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:22 توسط روناک| |

دلم تنگ است

نمی دانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی

پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست

نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من

به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می جویم

پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل

دلم تنگ است

وتنهایم و تنهایی به لب آورده جانم را

بیا تا با تو گویم از هیاهوی غریب دل که بی پروا

تلنگر می زند بر من و می گوید به من نزدیک نزدیکی

به دنبال تو می گردم به سویت پیش می آیم

چه شیرین است پر از احساس یک خوشبختی نابم

پر از امید سبز خواب دیدارم و می خواهم که نامت را به لوح سینه بنگارم

و نجوایی کنم در دل و گویم تا ابد

من دوستت دارم


دلم تنگ است 

دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است  

سکوت کوچه لبریز است  

صدایم خیس و بارانی است  

نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است.. 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 23:2 توسط روناک| |

امروز با باشگاه خداحافظی کردم ٬ با سن سی ٬ با بچه ها ٬ با سودابه ٬ با کمیته و کاراته و دان . دیگه آرزوی مربی شدن رو به گورستون می برم . آرزوی قهرمانی کشوری و خیلی از آرزوهای دیگه ای که توی این چند سال داشتم . با بوی باشگاه و قهر و آشتی ها و بد اخلاقی های بعضی از بچه ها خو گرفته بودم . ولی دیگه تموم شد . باید برای همیشه با لباس سفیدم خداحافظی کنم . دل سنگم امروز از سنگی در اومد و کلی با بچه ها گریه کردم . یه مشکل برام پیش اومد و باعث شد چند ماه ورزشو بذارم کنار و الان هم که برای همیشه  تنها دلخوشیم شد حکمها و مدالهام . که البته بجز آخری بقیه پیشم نیستند تا حداقل نگاشون کنم .

یادش بخیر روز اولی که رفتم و کمربند سفید داشتم . نمی تونستم کمربندمو گره بزنم . یکی از بچه ها که اون موقع کمربند نارنجی داشت برام بستش . بعدها خودم برای بچه های تازه وارد کمربندشونو گره می زدم . چه احساس غروری داشتم وقتی دفعه اول کمیته دادم . احساس بروسلی بهم دست داده بود . احساس می کردم قهرمان جهانم و دارم توی المپیک مسابقه می دم . روزهایی که مسابقه داشتیم و برد و باختهایی که الان می فهم چقدر شیرین بودند . اون اضطراب که بهم بیشتر اعتماد به نفس می داد . خدایا چرا اون روزهای زیبا رو ازم گرفتی ؟

دیگه هیچی نمی گم با اینکه گفتنی زیاده اصلا نمی خواستم این پستو بنویسم .

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 21:30 توسط روناک|

بیشتر آدما عاشق کلکسیون ساختن اند . بعضی ها تمبر جمع می کنند ٬ بعضی ها عکس ٬ بعضی ها گل سر ٬ بعضی ها هم مثل آقای پدر عاشق خریدن کتاب و انبار کردن اون می شن . البته نمی دونم تاریخچه ی خرید کتاب به کجا بر می گرده و بابام از کی به فکر کتاب افتاده ولی این قصه سر دراز دارد . چون الان نه تنها یکی از اتاق ها مختص کتابخونه های باباست بلکه انباری خونه هم پر از قفسه های کتابای خاک گرفته و قدیمی بابا هستند . و در ضمن زیر زمین خونه ی مامان بزرگ هم با کتابای بابا مزین شدند . کتابای مختلف : انواع قرآن و مفاتیح و صحیفه سجادیه و نهج البلاغه با ترجمه های مختلف و ... ٬ انواع کتابهای علمی که در زمینه های مختلف و البته غیر مرتبط با رشته ی تخصصی بابا هستند ٬ کتابهای علمی و غیر علمی زبان اصلی ٬ کتابهای مذهبی سایر ادیان ٬ کتابهای رواشناسی کودک و نوجوان و همسر و زندگی زناشویی و ... ٬ کتابهای آموزش زبان ٬ رمان ٬ شعر ٬ و.........................

بارها خواستیم این همه کتاب بلا استفاده رو ببریم به کتابخونه ها اهدا کنیم ولی بابا نذاشت . یادمه یه بار مامانم خواست یه سری از این کتابارو ببره برای مدرسه شون ولی بابا در دقیقه ۹۰ سر رسید و مخالفت کرد تا جائیکه حتی راستش با هم دعوا کردند و ... . خلاصه ٬ من که خداوکیلی تا حالا ندیدم بابام کتاب بخونه ولی این همه کتاب رو برای چی انبار می کنه ؟ خدا عالمه . ناگفته نماند که روند خرید کتاب ادامه داره نمونه اش نمایشگاه کتاب امسال که با بابا رفتیم . انقدر کتاب خرید که مجبور شدیم همه رو بذاریم روی گاری یکی از اون کارگرها تا برامون تا ماشین بیارنشون . فقط خرید ٬ همین . هیچ کدومم نخوند !!!!

البته شاید به این خاطر که وقت خوندن کتاب نداره .

چند وقت پیش رفتیم یه سر به مادرجون بزنیم . همون روزی که بارون هوای تهرانو مثل شمال کرده بود . خونه ی مادرجونم همین جوریش باصفاست . اون روز با اون بارون دلچسب محشرتر شده بود . خیلی وقت بود مادرجونو ندیده بودم . درسته که یه کم بداخلاقه ولی خونشو دوست دارم . چون حیاطش خیلی خاطره با خودش داره .بگذریم ..

 بعد از بارون با بابا رفتیم زیر زمین . بابام از بین کتابای نیمه پوسیده اش یه دفتر بهم داد . قیافه ی دفتر خیلی برام آشنا بود . وقتی بازش کردم فهمیدم که اون دفتر ٬ دفتر نقاشیه منه . انقدر ذوق زده شدم که پریدم بیرون و نشستم کنار درختها تا خاطرات بچگیم توی اون هوای پاییزی و اون حیاط باصفا و اون نقاشی های کودکانه که یه روز خودم کشیده بودم بیشتر از همیشه جلوی چشمم بیان . تمام صفحه ها رو کادر بندی کرده بودم و تاریخ زده بودم . سال ۷۶ . اون دفتر نقاشی پر از قشنگی بود ٬ پر از زیبایی . اون روز  روز فوق العاده ای بود

یه مسئله ی مهمی که اون روز فهمیدم این بود که نباید کتابخونه های بابا رو دست کم بگیرم . من بین اون کتابا یه گنج پیدا کردم !  

پاورقی : امروز مثل یه ترم اولیه صفری با رفیق شفیق یعنی آزاده رفتیم یونی ولی هیچ کدوم از کلاسا تشکیل نشد . اولین نفری که دیدم کسی نبود جز : پوووووووووووووووووووووووونه . دوباره خنده ها و خوشی ها شروع شد .....

پاپستی : باید این ترم بهترین نمره ها رو بگیرم . باید دانشجوی کوشای دانشکده شناخته بشم . باید مثل همون که خودت می دونی درس بخونم ...

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 16:55 توسط روناک| |

ای دوست من ٬ من آن نیستم که می نمایم . نمود پیراهنی ست که به تن دارم . پیراهنی بافته ز جان که مرا از پرسش های تو و تو را از فراموشی من در امان می دارد .

آن "من"ی که در من است ٬ ای دوست ٬ در خاموشی ساکن است و تا ابد همان جا می ماند . ناشناس و درنیافتنی .

من نمی خواهم هر چه می گویم باور کنی و هر چه می کنم بپذیری ٬ زیرا سخنان من چیزی جز صدای اندیشه های تو و کارهای من چیزی جز عمل آرزوهای تو نیستند .

هنگامی که تو می گویی " باد به مشرق می وزد " من می گویم " آری به مشرق می وزد " زیرا نمی خواهم تو بدانی که اندیشه ی من در بند باد نیست ٬ بلکه در بند دریاست .

تو نمی توانی اندیشه های دریایی مرا دریابی ٬ و من هم نمی خواهم که تو دریابی . می خواهم در اندیشه های دریایی خود تنها باشم ...

دوست من ٬ وقتی که نزد تو روز است ٬ نزد من شب است . با این همه من از رقص روشنای نیمروز بر فراز تپه ها سخن می گویم ٬ و از سایه ی بنفشی که دزدانه از دره می گذرد : زیرا که تو ترانه های تاریکی مرا نمی شنوی و سایش بال های مرا بر ستارگان نمی بینی . و من گویی نمی خواهم تو ببینی یا بشنوی . می خواهم با شب تنها باشم ...

تو به راستی و زیبایی و درستی مهر می ورزی ٬ و من از برای خاطر تو می گویم که مهر ورزیدن به این ها خوب و زیبنده است . ولی در دل خودم به مهر تو می خندم . گرچه نمی خواهم تو خنده ام را ببینی . می خواهم تنها بخندم ...

دوست من ٬ تو خوب و هشیار و دانا هستی . یا نه ٬ تو در عین کمالی ٬ و من هم با تو از روی دانایی و هشیاری سخن می گویم . گرچه من دیوانه ام . ولی دیوانگی ام را می پوشانم . می خواهم تنها دیوانه باشم ...

دوست من ٬ تو دوست من نیستی ٬ ولی من چگونه این را به تو بفهمانم ؟ راه من راه تو نیست ٬ گرچه با هم راه می رویم ٬ دست در دست .....

جبران خلیل جبران ـ *** کتاب پیامبر و دیوانه ***

این چند روز با همه چی کنار اومدم ولی شدیدا به جبری که توی جهان حاکمه معترض شدم . چرا باید به زور و اجبار نفس کشید ؟ چرا ؟

              

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 10:34 توسط روناک| |

 سلامی به حرارت خورشید نگاهت

عمو جان مامان دیشب به رحمت خدا پیوست ... اگه به مرگ خودت باور داری براش یه فاتحه بفرست ... من خیلی دوسش داشتم . با اینکه چشمام خشکه و هیچ موقع ازشون اشک نمیاد ولی توی دلم دارم براش زار زار گریه می کنم . امیدوارم خدا گناهانشو بیامرزه . این سومین عزای ما توی این تابستون بود .

می خواستم توی این پست راجع به مرگ بنویسم . ولی جمله ها روی دستام نمیاد . منظور اینه که نمی دونم چی تایپ کنم . با اینحال این عکسو میذارم که یادمون بیاد بعدا از صورت و ظاهرمون چی توی زمین یادگاری می مونه .

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 13:33 توسط روناک| |

امروز یه اتفاقی افتاد که اصلا انتظارشو نداشتم . نه خودم ٬ نه خانواده ام .

 قبول شدم !

 دیگه می تونم با خیال راحت پشت ماشین بشینم و رانندگی کنم . چون به قول قدیمیا تصدیق دارم .

باور نمی کردم برای اولین بار که امتحان بدم قبول می شم . اونم بعد از چند ماه گذشتن از آخرین تمرینم با مربیه .... اینا یعنی این که من استعداد رانندگی دارم . این استعداد همین امروز کشف شد همون وقتی که آقای افسر بهم گفت : مبارکت باشه!

 اگه اون مریضی لعنتی بلای جونم نشده بود ۳ ماه پیش گواهینامه مو می گرفتم . ولی امروز بعد از ۳ ماه دل به دریا زدم و با یقین به اینکه محاله قبول بشم رفتم آموزشگاه و امتحان شهر دادم و قبول شدم . خدا جون چی کار کنم که جبران محبتی که امروز در حقم کردی باشه ؟

دوستت دارم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:53 توسط روناک| |

دوست داشتم اگه خواستم فضای سورتمه رو علمی کنم برم سراغ زحل و مشتری و عطارد و آسمون و کهکشون و فضا و ...

خواهش می کنم به ادامه ی مطلب برید :(پایین صفحه ای که میاد رو ببینید )


:ادامه مطلب:
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 14:38 توسط روناک| |

با ایمان پا بر اولین پله بگذار .

نیاز نیست تمام پلکان را ببینی ٬

فقط پا بر اولین پله بگذار .

Martin Luther King

 

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 15:11 توسط روناک| |

شاید هیچ لزومی نداشت که اون خاطرات ابلهانه رو اینجا بنویسم و از خودم توی ذهن شما یه آشغال به جا بذارم و نظرتونو در مورد خودم عوض کنم . ولی من فکر می کردم بعد از ماه ها می تونم به فضای اینجا اعتماد کنم و واقعیت های گذشته رو راحت و آزاد تایپ کنم .

بند بند بدنم لرزید وقتی کامنتشو خوندم . هیچ موقع به جمله ای که برام گذاشته بود فکر نکرده بودم . نمی دونم چرا احساس می کنم دیگه هیچ کس مثل سابق در موردم فکر نمی کنه . از وقتی ماجرای ۳ -۴ سال پیشمو اینجا نوشتم تازه تمام عذاب وجدانی که توی این دو سال کم شده بود با کامنتای بدبینانه (و حتی بعضا شرم آور)قوت گرفته و دوباره داره دیوونه ام می کنه . از بعضی ها خجالت می کشم . مطمئنا هیچ کس خوب شدن منو باور نکرده . حتی خدا .

من فقط به امید بخشوده شدن زندگی می کنم . من نه معتاد بودم که امکان برگشتنم به مواد وجود داشته باشه و نه یه دختر خیابونی که همه چیزشو از دست داده باشه و زندگیش غیر قابل جبران باشه .

آنتونی رابینز توی همه ی کتابهاش از نقطه ی عطف گفته . نقطه ی عطف مرحله ای از زندگی هر آدمه که توی اون مرحله ایمان و یقین پیدا می کنه که باید تغییر اساسی به خودش و زندگیش بده . من مدت هاست که به بزرگترین تصمیم زندگیم عمل کردم . و دو ساله تمامه که از نقطه ی عطفم می گذره . نمی دونم تونستم منظورمو روشن بیان کنم یا نه .

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 15:35 توسط روناک|

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد

و مهرباني دست زيبائي را خواهد گرفت .

روزي كه كمترين سرود

بوسه است

و هر انسان

براي هر انسان

برادري ست .

روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي .

روزي كه آهنگ هر حرف ، زندگي ست

تا من به خاطر آخرين شعر ٬ رنج جست و جوي قافيه

نبرم .

روزي كه هر لب ترانه ئيست

تا كمترين سرود ، بوسه باشد .

روزي كه تو بيائي ، براي هميشه بيائي

و مهرباني با زيبائي يكسان شود .

روزي كه ما دوباره براي كبوترهايمان دانه بريزيم . . .

روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند

قفل

افسانه ئيست

و قلب

براي زندگي بس است .

و من آن روز را انتظار مي كشم

حتي روزي

كه ديگر

نباشم .

شاملو

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 2:4 توسط روناک| |

توجه************************************************************** توجه

  قراره چند وقته دیگه یه فیلم جدید اکران بشه . کیفیت فیلم برداری و بازی بازیگراش رودست نداره . منتظر باشید !

اسم فیلم هست وقت کشی !

نمایی از فیلم : دوربین از داخل راهرویی تاریک به درون اتاق حرکت می کند . دختری را نشان می دهد که از صبح تا شب در آن اتاق به وقت کشی مشغول است و در ادامه اتفاقاتی زندگی دختر را دستخوش تغییر قرار می دهد ........

پ.ن : این فیلم فقط برای بنده نمایش داده خواهد شد . بازیگر اصلیش که جایزه ی اسکار تنبلترین دختره هم به خود جنابعالیم تعلق داره .

بله دیگه ! بازیگر شدم ! اونم نقش اول ! اونم تازه واسه یه همچین فیلمی که قراره بترکونه ! با کارگردانی دو تا از بهترین کارگردانای کل دنیا : خدا و ابلیس .

ناراحت نباش این که حسودی نداره قربونت برم . تو هم دست کمی از من نداری . یه خورده اطراف و اطرافیانتو با دقت ببین تا متوجه این موضوع بشی که به عنوان نقش اصلیه فیلم زندگیت داری به کجا کشونده می شی . اونوقت می فهمی که : ما همه قهرمان داستان خویشیم ! البته اگه بتونیم اسم خودمونو بذاریم قهرمان ....

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 15:51 توسط روناک| |

با اومدن بابام انقدر اتفاق جورواجور افتاد که نمی دونم از کجا شروع کنم . ولی هر چی فکر می کنم می بینم لزومی نداره اینجا بنویسم . به کسی مربوط نیست .

ـــ یه متن جالب و فلسفی :

دلتنگ قلب های شکسته ام هستم . دلتنگ اسارت ها . دلتنگ قفل و زنجیرهایی که به دست و پایم بسته می شد و طنابی از جنس مارهای سمی که مرا به درختی خشک و زهر آلود می آویخت . و من در آن حال ٬ خنده ی شوق و سرمستی سر می دادم .

من دلتنگ شیطان هایی هستم که می شدم . من دلتنگ نقاب های اهریمنی ام هستم . من دلتنگ ابلیس درونم هستم . فرشته ها را از خود می رانم . زیرا دلتنگ جن هایی هستم که همراهشان بودم . من دلتنگ خستگی ها و وابستگی هایم هستم . من دلتنگ پلیدی هایم هستم . من یک آدمم ٬ نه یک انسان .

ماهها به دنبال یافتن معشوقی مجهول بودن ٬ ساعتها مطالعه ی عرفان های اصیل و ساختگی ٬ باعث شد تا لحظه ای جلوه ی آن یکتای مجهول در قاب تصویر دنیا برایم منعکس شود . اما فقط ثانیه ای کافی بود تا سایه ی اهریمن خباثت بر زیباترین موجود قلبم بتابد و از هستی ساقطم کند . و من اکنون دلتنگ این سقوطم .

من آدمی از جنس خاک بی حاصل کویرم . و به بی حاصلی خویش افتخار می کنم . من دلتنگ سقوطم . سقوط در دره ی اعتراف .

کودکی را کشتم بی آنکه کسی مرا به جرم کشتن اعدام کند . اما کسی ندانست آن اتفاق پایان دوران خوشی کودکیم شد . چهره ی کبود و بی جان یک کودک مرده کابوس خواب و بیداری ام شد . اما کسی اعدامم نکرد . به ظاهر گناه ناخواسته ام بخشوده شد . اما همه ی بخشش ها شیرین نیستند .

من دلتنگ کشتنم . دلتنگ شیطانی که آن روز پا به پای من بازی می کرد . دلتنگ شیطانی که دستان کوچکم را به دستان خشن یک قاتل تبدیل کرد .

گرچه اکنون دیگر از آن کودک یاد نمی شود اما من هر گاه عروسکم را می بینم ........................... یاد شیطان می افتم !


نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 1:57 توسط روناک| |

نمی خواهم دعاگوی آن باشم تا از خطرها پناه یابم ،

بلکه بگذار در رویارویی شان بی هراس باشم .

نمی خواهم خواهان تسکین دردهایم باشم ،

بلکه می خواهم خواهان قلبی باشم که بر دردها چیره شود .

بگذار در نبردگاه زندگی نه در طلب یاوران ، که طالب نیروی خود باشم .

مگذار غرق در ترس دلهره آور ، تمنای نجات داشته باشم ،

بلکه بگذار آرزومند صبری باشم تا آزادی ام را به چنگ آورم .

مرا آن ببخش که بزدل نباشم ،

که تنها در وقت پیروزی بخشایشت را احساس کنم ،

بلکه در شکست هایم نیز فشار دستت را بیابم .

رابیندرانات تاگور


نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:33 توسط روناک| |

آخ که امروز توی دانشگاه چقدر خوش گذشت . تووووووپپپ ! ساعت اول که فیزیک داشتیم و چون من و دوستم ۲ جلسه پیش غیبت کرده بودیم هیچی از درس نفهمیدیم و رفته بودیم عقب کلاس نشسته بودیم و فقط به بچه ها می خندیدیم و مسخره شون می کردیم . انقدر خندیدم که اشک از چشمام سرازیر شد . هیچی از درس نمی فهمیدیم . ولی خیلی ساعت اول چسبید بهم .

رفتیم بوفه . شیر کاکائو و کیک خریدیم . بگو کی تو بوفه بود ؟ "پ" رفیق خوش خنده و باحال و گوگولیم . تا همدیگه رو دیدیم هنوز سلام نکرده نیشمون باز شد و هر و هر ! خلاصه کلی با هم خندیدیم و براش از ماجرای سونوی دیروزم گفتم که پیرمرد برای سونوگرافی پروستاتش اومده بود پیش خانوم دکتره و چه اتفاقی اونجا افتاد . ( حالا جاش نیس اینجا توضیح بیشترشو بدم ) خلاصه ! یه بلوتوس نشونم داد که از خنده روده بر شدم . غش کردم کف بوفه . محشر بود . به جان خودم توپ ترین کلیپی که توی عمرم دیده بودم همین بود .

کلاس آز فیزیکم داشت دیر می شد و من احتیاج مبرم به گلاب به روتون ... داشتم چون هم آب زیاد خورده بودم هم خیلی خندیده بودم . بعد از ... رفتم سر آزمایشگاه . نیم ساعت گذشته بودم . من نقش بازوبند رستم رو ایفا می کردم و فقط تماشا می کردم . کلا با این درس حال نمی کنم .

تموم که شد دوباره رفتم بوفه . "پ" هنوز اونجا بود . این دفعه همه ی اکیپ خوش خنده ها جمع بودیم و اون کلیپه رو دیدیم . بوفه منفجر شد . صدای قهقهه و غش و ضعف ما کل دانشگاهو بر داشته بود .من که پخش زمین شده بودم و "پ" هم داشت دست و پا می زد . عجب کلیپ خدایی بود این کلیپ !

بعد من و دوستم و "پ" رفتیم سلف . بقیه ی رفقامون سیستم ... شون به کافور غذای دانشگاه حساسه . ولی ما با اینکه می دونستیم غذاش کبابه رفتیم . افتضاحترین غذای دانشگاه . از ساعت ۱۲:۱۵ که شروع کردیم به غذا خوردن خندیدیم تا اینکه مسئولش اومد بیرونمون کرد گفت تعطیله . دیدیم ساعت ۱:۱۵ شده . یعنی ۱ ساعت خنده . آخه یه بار من توی تاکسی نشسته بودم رادیو روشن بود . یه آخونده داشت به سوالای مردم جواب میداد . یه نفر در مورد خواستگاری ازش پرسید . آخونده هم شروع کرد به توضیح مفصل و آخرشم بحثو کشوند به احکام بوسه !!!!!!!! ( بازم جاش نیست بگم چیا گفت ) اینو بهشون گفتم و استارت هرهرمون زده شد . وقتی می خواستیم بریم بحثمون به قدری خفن و خنده دار شده بود که من برای دومین بار به قضای حاجت احتیاج پیدا کردم .

یه بنده خدایی هم این وسط مزاحم خنده هام می شد منم یه بار سرش داد زدم . فکر کنم حسابی از دستم شاکی شده .

ولی توی مسیر برگشتن به خونه هر سه تامون پکر بودیم . فقط گه گاهی می گفتیم و می خندیدیم . آهنگای ساسی رو گذاشته بود ولی من ازشون خاطرات خوبی نداشتم و نمی دونم چرا با اون آهنگای شاد و مسخره بغض کرده بودم . خلاصه رسیدم خونه ....

داداشم آبله مرغون گرفته . دکتر گفته منم تا ۱۵ روز دیگه می گیرم . همین کم مونده بود که توی این اوضاع درسی آبله بگیرم . ولی خوب بهونه ایه که از شر بعضی ها خلاص بشم . مطمئنا یه پسر ۲۸ ساله از یه دختر ۱۹ ساله ی  آبله مرغونی زنا zona می گیره . درسته ؟ پس به خاطر ترس از زنا گرفتن هم که شده می شه ازش خلاص بشم .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 22:5 توسط روناک| |

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
                   با بغض می خورم

عمری  است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

                          باشد برای روز مبادا!

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

                         باشد!

      

 وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

                  نه بایدها...

 

هرروز بی تو

روز مباداست!

 

*مرحوم قیصر امین پور*

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 22:54 توسط روناک| |

 به خدا من بچه مودبیم . ولی نمی دونم چرا دهنم باز شد و هر فحش ناموسی که از این و اون شنیده بودم نثارش کردم . می خواستم بگم منم بلدم فحش بدم. وای چشمت روز بد نبینه . تا حالا غیرت یه پسرو با چشمای خودم حس نکرده بودم . آخه ول کنم نبودم . مثل بلبل فحش و حرفای زشت بلغور می کردم و ته دلم خوشحال بودم که دارم حرصشو در میارم . تهدیدش می کردم که فلانیو می فرستم بیاد فلان بلا رو سر خودت و خونوادت بیاره و ... . اونم حسابی با فحشاش آبادم کرد جیغ می زد  منم کیف می کردم . همه لقبی به خودم و خونوادم نسبت داد و عین خیالم نبود . پشت سر هم ناسزا می گفتم . مکالممون بالاخره تموم شد .

یاد جریان سال قبل افتادم که نزدیک امتحانام عیشمو زهر مار کرده بود و ترسونده بودم . پیام کوتاه  فرستادم که الهی من قربون اون قد کوتاه و موهای فشنت برم غلط کردم به پات می افتم ببخشید تو حال خودم نبودم قرص خورده بودم و.... . جواب نمی داد منم بی خیال شدم .

یک بار تو عمرم چت کردم اونم با  آقا کوتوله . بعد دیگه تلفن بازی و ۲ -۳ بارم تو پارک هم دیگرو دیدیم . مسخره بازی بود چون به عنوان یه تفریح بهش نیگا می کردم . ته دلم یه کوچولو دوسشم داشتم . ما فقط همدیگرو مسخره می کردیم و هیچ حرف عاشقانه ای هم بینمون رد و بدل نمی شد . ولی یه اخلاق توپ داشت اونم غیرتش بود . در واقع نقطه ضعفش بود . بگذریم...

صبح شد . بیدار که شدم دیدم اس داده که خدا ذلیلت کنه و به خاک سیاه بشوندت و ایشالا بترشی و تو معرفت و اخلاق نداری و ... . منم زدم بیشین بینیم بابا ....(یه فحش زشت).ته دلم دلهره داشتم که مبادا خر بشه و بخواد کاری کنه که آبروم بره . من دختر سکرت و ترسویی بودم و بجز دوستای نزدیکم کسی از ماجرای کوتوله خبر نداشت . و پدر و مادری داشتم که خدا نصیب نکنه . مادرم از پدرم غیرتی تر بود . اه از این غیرت ! 

دم ظهر که شد باز کرم ریختنم شروع شد . این بار فقط حرفایی می زدم که اعصابشو بریزم به هم . می گفتم و می شنیدم . ناهار که خوردم گوشیمو بر داشتم که ماراتن جنجال رو شروع کنم که دیدم یه شماره نا آشنا اس ام اس داده:خانوم شما مشکل روانی دارین خودتونو به روان پزشک نشون بدین من دوستشم آوردمش بیمارستان داشته سکته می کرده و... . جا خوردم . قبلا گفته بود بیماری قلبی داره . انگار یه عالمه یخ رو سرم آب شد . زنگ زدم به همون شماره . واقعا سر و صدای بیمارستان می اومد و دوستشم سرم داد زد و دعوام کرد . گفت مادرش نمی دونه اگه بفهمه دق می کنه و... . منم سکوت کرده بودم و به حرفای رفیقش گوش می کردم . گفتم میخوام با خودش حرف بزنم دوستشم قطع کرد . من موندم و تردید و عذاب وجدان . شوخی مسخره ای کرده بودم . فقط به خاطر تقاضای اون . از من کاری رو خواسته بود که نباید می خواست چون قرار نبود بخواد . منم به خاطر خواسته ی زشتش استارت زدم و فحش دادنمو شروع کردم .

خوابم برد . وقتی بیدار شدم گیج بودم . حوصله ی هیچ چیزو نداشتم . هنوز شوکه بودم . به دوستم ماجرارو گفتم ولی اون گفت فیلمشه . اما من می دونستم واقعیت داره . فقط نمی دونستم باید چی کار کنم . از طرفی دوست داشتم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم از طرفی می ترسیدم اوضاع بدتر بشه . سر دو راهی گیر کرده بودم و واقعا احساس می کردم پل های پشت سرم رو سرم خراب شدند . به هر زوری بود فردا شد . تاشب حالم بد بود . هیچ کسی هم درکم نمی کرد . میدونستم یه اتفاق بد قراره بیفته ...

اردیبهشت ماه بود . تا کنکور چیزی نمونده بود . ولی من از همه ی رقیبام عقب تر بودم . همه ی بچه ها یا کتابخونه می رفتند یا تو خونه درس می خوندند ولی من تو اتاقم درو می بستم و غصه می خوردم . جرات نداشتم حتی یه اس ام اس بهش بدم . روزهای تلخ و افتضاحی رو سپری می کردم . به خاطر اینکه نخواسته بودم بهش بگم چشم!داشتم منفجر می شدم

بالاخره گوشیمو برداشتم . بعد از تقریبا ۱ هفته تصمیم گرفتم قید همه چیزو بزنم و اس ام اس بدم . داشتم می نوشتم سلام که یک دفعه گوشی تو دستام لرزید . کوتوله بود . اس ام اس داده بود . قلبم پرید تو دهنم . داشتم از خوشحالی بال در میاوردم . ـ سلام چه خبر خوش میگذره؟ با اینکه لحنش عجیب بود ولی جوابش رو دادم . گفت تو بخش بستری بوده و انتظار داشته من برم ملاقاتش . گفت دلش تنگ شده . گفت معذرت می خواد و... .منم خر شدم و غرورم و کنار گذاشتم و گفتم خیلی دوست دارم بابت همه چی معذرت بیا دیگه با هم خوب باشیم و خلاصه عقلم جاشو به قلبم داده بود و یک لحظه هم با خودم نگفتم ممکنه اینا نقشه ی جدیدش باشه . دل می دادم و قلوه می گرفتم . شب خوابیدم و خواب دیدم با کوتوله دارم تو همون پارک قدم می زنم و  با هم به حرفایی که زدیم می خندیم . مثل یه رویا بود . کاش بیدار نمی شدم

صبح تا از خواب پاشدم اول به موبایلم نگاه کردم . پاکت نامه . ذوق زده شدم . توی دلم گفتم چقدر دوستم داره . خوندمش : آدرس خونتونو پیدا کردم از روی قبض موبایلت تا تو باشی که دیگه گنده گوزی نکنی . آدرس رو کامل نوشته بود . سیم کارتم به نام مادرم بود . اسم و فامیل مادرم و حتی پدربزرگمم نوشته بود . گفت تو حتی اسمتم دروغ گفتی . گفت فکر می کردم با بقیه فرق داری

نمی دونم درک میکنی یا نه . تمام بدنم می لرزید . یخ کرده بودم . سرم گیج می رفت . چشام سیاهی می رفت . فقط اون لحظه بود که با تمام وجود گفتم خدایا خودت کمکم کن . از جهت آدرس تقریبا خیالم راحت بود چون آدرس توی قبض موبایل مال خونه قبلیمون بود و پدرم عوضش نکرده بود . اما می ترسیدم . از همه چی . به اینکه از کجا این اطلاعات و گیر آورده بود فکر نمی کردم فقط می ترسیدم . با این حال مدام پایین ساختمون رو نگاه می کردم .

ساعت از ۸ که گذشت بهش زنگ زدم . قهقهه می زد . اسم مادرمو میاورد منم گفتم آخه کودن من هنوز ۱۸ سالم نشده بوده که به نام خودم خط بخرم اینم اسم من نیست آدرسم آدرس ما نیست بی خود خودتو خسته کردی . لرزش صدام ترس درونم رو تابلو کرد . می لرزیدم و داد می زدم ولی سعی کردم دیگه حرف زشت نزنم . دفعه ی بعد اون زنگ زد . معلوم بود خوشحاله . منم تقریبا آروم شده بودم . خیلی با هم حرف زدیم . می گفت هر طور شده میام خونتونو پیدا می کنم همه ی مکالمه هامونو نشون بابات می دم . چند روز همین طور گذشت . اون تهدیدم می کرد . منم که شکست خورده بودم روز به روز مریض تر می شدم . یه شب کابوسشو دیدم . کابوس پدرم که همه چیزو فهمیده بود و منو میزد . کابوس خنده های تمسخر آمیز اون . ۲۰ تا والیوم خوردم . ولی هیچیم نشد . دریغ از یه ذره خواب الودگی . بیرون از خونه قیافه ی مبدل می ساختم که نشناستم . یادمه یه بار چادر رفیقمو سرم کردم . دنیام خراب شده بود . می تونستم پیشنهادش و قبول کنم و مدتها باهم خوش باشیم . مثل بقیه . مگه چی میشد؟

خیلی فکرا به سرم زد که تلافی کنم . توی اون روز های زجر آور بود که چشمم یکی دیگه رو گرفت . خوشگل و قد بلند و هیکلی و آقا . ماجرای من و محمد ربطی به شما نداره فقط بگم کوتوله بازهم بهم زنگ زد و قدرتشو به رخم کشید ولی پوست من کلفت شده بود . بهش گفتم اگه ۱ بار دیگه زنگ بزنی یا پیام کوتاه بفرستی ازت شکایت می کنم . همین برای قطع رابطه کافی بود . ولی هنوز نفهمیدم اون اطلاعاتو از کجا گیر آورده بود .

کوتوله ی من اسمش سپهر بود . هنوزم توی بالاخونه ی قلبم جا داره با اینکه عذابم داده .

 


نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 11:54 توسط روناک| |

 می خواهمت چنان که شب خسته خواب را      می جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح           یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آن چنان که درختان برای باد                یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل                  یا آن چنان که بال پریدن عقاب را

حتی اگر نباشی می آفرینمت                         چونان که التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی          با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را


مرحوم قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:20 توسط روناک| |

خود را خانه ای زنده تصور کنید . خداوند به درون می آید تا آن خانه را بازسازی کند‌‌ ابتدا شاید متوجه

باشید چه می کند : لوله های آب را تعمیر می کند و چکه ی سقف را بند می آورد و ...

می دانستید این کارها باید انجام می گرفت پس متعجب نیستید اما او خیلی زود خانه را در هم می ریزد

طوری که به طرز وحشتناکی آزار دهنده است و به نظر بی معنی می رسد . منظورش از این کارها

چیست ؟

توضیح این است که او دارد خانه ای کاملا متفاوت با آنچه در ذهن داشته ای می سازد . قسمتی جدید اینجا  طبقه ای دیگر آنجا  برج هایی می سازد و حیاط هایی .

خیال می کردید قرار است به کلبه ی کوچک آراسته ای بدل شوید اما او دارد قصری می سازد . قصد دارد

بیاید و خود درآن سکنا گزیند .

C.S.LWIS,مسیحیت ناب

 

 

پایانی نیست . آغازی نیست .

هرچه هست شور بی انتهای زندگی است .


نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:7 توسط روناک| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت